شمارهٔ ۱۱۹ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نقش دیوان قضا آیتی از دفتر عشق
آسمان بی سر و پائی بود از کشور عشق
نه همین سینه بر آتش زدهٔ اوست خلیل
که بهرگوشه بسی سوخته از آذر عشق
شرر سینهٔ ما گرچه گرفتی آفاق
با همه سوز بود اخگری از مجمر عشق
آب حیوان که خضر زندهٔ جاویداز اواست
هست یکقطره ای از چشمهٔ جانپرور عشق
میزند قهقهه بر مسند جمشید کسی
کوشد از خاک نشینان گدای در عشق
میرساند به مقامی که خدایش داند
بیخودی را که گذارند بسر افسر عشق
مظهر عشق نه تنهاست مقامات ظهور
کانچه در ممکن غیب است بود محضر عشق
طایر عشق همافر همایون بال است
قاف تا قاف وجود است بزیر پرعشق
هرچه او معبر هستی است بود معدن عشق
هرچه او مظهر حسن است بود مصدر عشق
عشق ساری است خدارا چو حقیقت نگری
نیست انجامش و هم نیستی آمد سرعشق
نشود هم به دم صبح قیامت هشیار
هرکه زد از کف ساقی ازل ساغر عشق
تاج اسرار علی قطب مدار عشق است
او بود دایره و مرکز او محور عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف دل و جایگاه آن در درک حقیقت الهی میپردازد. دل به عنوان نماد توحید و مظهر ذات حق شناخته میشود و به ارتباطات عمیق بین دل و صفات خدا اشاره دارد. دل همچنین به عنوان جایی برای کشف و شهود حقیقت معرفی میشود که همۀ موجودات و صفات خداوند در آن متجلی هستند. شاعر به رابطه دل و تن اشاره میکند و آن را مرکز رازهای نهفته میداند که نباید برای دیگران فاش شود. در نهایت، دل به عنوان درگاهی برای فهم و تحقق حقیقت معرفی میشود و اهمیت بالا یافتن از تعلقات دنیوی را تأکید میکند.