نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ایزد بسرشت چون گل ما

مهر تو نهفت در دل ما

باز آی که رونقی ندارد

بی شمع رخ تو محفل ما

چون هست ندیم در بر آن گل

گل را ببراز مقابل ما

از دیده ز بسکه خون فشاندیم

در خون دل است منزل ما

صیدم کرد و نگفت چون شد

آن طایر نیم بسمل ما

ترسم که ز فیض زاهدان را

شامل شود اجر قاتل ما

یکجو مهری نگشته جز جور

زان خرمن حسن حاصل ما

از میکده گردری گشاید

نگشوده ز درس مشکل ما

اسرار ره جنون گرفتیم

کان طره شود سلاسل ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دل‌تنگی سراینده است. او به زیبایی و شادابی معشوق خود اشاره دارد و می‌گوید که بدون او، زندگی‌اش رونقی ندارد و محفلش بی‌نور است. شاعر تاکید می‌کند که عشقش همچون گلی است که در دل‌ او نهفته، و با آزار و درد عشق، زندگی‌اش پر از خون و غم است. او به نحوی گرفتار عشق شده که نه تنها زیبایی‌ها را نمی‌بیند بلکه حتی خود را در دام عاشقانه‌ای می‌یابد که رهایی از آن ممکن نیست. در آخر، شاعر به چالش‌های عشق و اسرار درونی خود اشاره می‌کند، به این معنا که این عشق او را به جنون کشانده است و احساس می‌کند که نیاز به رهایی از این درد دارد.