نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۷ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای قامت تو سرو لب جویبار دل

وی طلعت تو صورت باغ و بهار دل

افکنده عقد زلف تو در کار جان گره

در طرهٔ تو تیره شده روزگار دل

گو نگهتی ز گیسوی مشکین او صبا

کز حد گذشت بر سر ره انتظار دل

نی از وصال خرم و نی از فراق خوش

افتادهام بورطهٔ حیرت ز کار دل

دنیا و دین و جان و خرد میدهد بباد

بیچاره آن فلک زده کوشد دچار دل

دیدم برت چو خواری دل عزت رقیب

گشتم ز بیوفائی تو شرمسار دل

خون می خورد دل و همه سرخوش ز جام تو

نبود روا بدور تو اینسان مدار دل

رفت از برو قرار ببزم رقیب کرد

با زلف بی قرار تو این شد قرار دل

این لخت دل به پیش سگش هم نیفکند

دیدی چقدر بود برش اعتبار دل

گفتی که دل بطرهٔ خوبان مده چه سود

اکنون که رفت از کف من اختیار دل

اسرار موج بحر محبت بیفکند

آخر در نگار دل اندر کنار دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری عمیق و فلسفی است که به مفاهیم هستی، وجود و عشق می‌پردازد. شاعر به تأمل در تجربه‌های بشری و معانی عمیق زندگی و هستی می‌پردازد. او به تضاد بین شب و روز و مفاهیم دوگانه اشاره می‌کند و به وحدت و عدم تغییر در معانی اشاره دارد، حتی در مواجهه با تغییرات ظاهری. شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که عشق، از جمله اسراری است که در درون انسان‌ها نهفته است و کسانی که خالی از عشق باشند، هیچ ارزشی ندارند. در انتها، او به جستجوی حقیقت و شناخت عمیق از هستی توصیه می‌کند.