شمارهٔ ۱۳ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
گرمهٔ من برافکنَد، از رخ خود نقاب را
گوشهنشین کند ز غم، خسروِ آفتاب را
خال سیه مگو بر آن، لعل گرانبها بوَد
جوهریِ ازل زده، نقطهٔ انتخاب را
تاب و توان ربودهای، از دل ناتوان من
تا به رُخت فکندهای، سنبل پر ز تاب را
خواهی اگر تو بنگری، پیش رُخش فنای خلق
بین برتاب مهر او آب و جمد مذاب را
کرده نهان مَهِ مرا غیر چو ابر تیرهای
بار خدا ازاله کن، از برم این سحاب را
بهر زکوةِ حُسنِ خود، بوسهای از لبش نداد
آه چه شد که محو شد، نام و نشان ثواب را؟
لشکر غم ز هر طرف، بهر هلاک بسته صف
ساقیِ سیمساق کو؟ تا بدهد شراب را
حاصل مدرسه بجز، قال و مقال هیچ نیست
اسرار زین سپس کنم رهن بمی کتاب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و غم عشق سخن میگوید و به زیبایی معشوق خود اشاره میکند. او از نقابهایی که معشوق بر چهرهاش دارد میگوید و بیان میکند که غم و اندوه او را گرفته است. شاعر به زیبایی چهره معشوق و اثر آن بر دلش اشاره کرده و از توان و تاب او کاسته شده است. او به حالت فنا در مقابل زیبایی معشوق اشاره کرده و از فقدان محبت و حسن او شکایت میکند. در نهایت، شاعر به بیفایده بودن علم و دانش بدون درک حقیقت بپردازد و بر لزوم شناخت عمیقتر از معانی زندگی تأکید میکند.