شمارهٔ ۱۴۰ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زور و زر ننگرد او عجز و سکون آوردیم
نخرد علم و خرد رو بجنون آوردیم
یار یکرنگی و دلخواست از آن اینهمه رنگ
گاه از دیده گه ازچهره برون آوردیم
نامد اندر خور سلطان غمت کشور عقل
رو از این خطه سوی ملک جنون آوردیم
گرچه دردی کش گردون شدمی روز نخست
حالیا شور تو از چرخ فزون آوردیم
پر دلی بین که باین نوسفری در ره دوست
رو در آغاز باین دجلهٔ خون آوردیم
آخر آن آهوی وحشی نشدی رام بما
با همه رنج که بردیم و فسون آوردیم
شیئی للّه زدم اسرار بهر درنگشود
عاقبت روی طلب سوی درون آوردیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبانی زیبا و صمیمی از عشق و عشق ورزی صحبت میکند. او بیان میکند که از روز نخست، زندگیاش را با عشق پر کرده و جز قصه عشق محبوبش چیزی ننوشته است. شاعر به زاهدانی اشاره میکند که او را به بهشت دعوت کردهاند اما خود به دنبال دیدار معشوق و بهشت عشق است. او از نکوهش عشق خسته دلان میگوید و تأکید میکند که زیبایی و زشتی در اثر عشق نهفته است. با دعوت به نوشیدن جام عشق و لذت بردن از آن، شاعر به جستجوی معشوق و تلاشی که در این راه کرده اشاره میکند. در نهایت، او بر این نکته تأکید دارد که تمام تلاشها و کششهای درونیاش به کشف رازهای دل و عشق میانجامد.