شمارهٔ ۱۴۹ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
فتنه چسان بپا شود خیز بیا که همچنین
آب حیات چون رود جلوه نما که همچنین
عمر دوباره چون گرفت مرده ز لعل عیسوی
چون تو برفتی از برم باز بیا که همچنین
غنچه چگونه بشکفد از دم صبح مشک بیز
دل بگشا از آن دهن نغمه سرا که همچنین
مهرچگونه سرزند از افق فلک بخاک
سایهٔ سرو خود فکن بر سر ما که همچنین
دست قضا چسان کسان در رسن بلا کسان
قید نما بمو ز ذل سلسله ها که همچنین
آتش طور موسوی گر ز تو آرزو کنند
از سر طور دل نما نور و سنا که همچنین
شرح جمال حق ز تو گر طلبند با جلال
از رخ و زلف خویشتن پرده گشا که همچنین
منکر نعمت او مگر بر تو نیفکند نظر
قدس تشبهّت شمر قهر و رضا که همچنین
خواست که شرح آن دهد کاینهٔ تو بهر او
ساخت همه برای تو آینهها که همچنین
کان و نبات و جانور دیو و فرشته چیستند
یک به یک از وجود خود گو به در آ که همچنین
بوقلمون صفت پری هر نفسی به پیکری
چون بودای ز گل بری پر بگشا که همچنین
چیست هلال خود بگو گوشهٔ ابروان من
بدر چسان شود نما خود بخدا که همچنین
اسرار کنز مختفی گر ز تو جستجو کنند
رخصت ناطقه مده نطق و نوا که همچنین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی معشوق میپردازد. شاعر از جاذبه و تسلط معشوق بر عالم صحبت میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او به بوی خوشی که از معشوق به مشامش میرسد اشاره دارد و از تنهایی و ضعف خود در برابر عشق میگوید. شاعر همچنین به نمادهایی چون کوثر و طوبی اشاره میکند که نمایانگر زیبایی و معنویت هستند. در نهایت، او از وضعیت خود، با وجود کهولت و ناامیدی، سخن میگوید و در نهایت به راز و رمز عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند.