نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۸ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گیرم نقاب برفکنی از رخ چو ماه

کو تاب یک کرشمه و کو طاقت نگاه

یک شمه از طراوت رویت بهار و باغ

یک پرتو از فروغ رخت نور مهر و ماه

یکبار رخش نازبرون تا ز و باز بین

عشاق را جبین مذلت به خاک راه

در خون نگر بمالم دل مردمان چشم

بر پا نموده از مژگان رایت سپاه

عزم شکار کرده مرانم که عیب نیست

وقت شکار بودن سگ در قفای شاه

آن مه سپه کشد پی تاراج جان ز ناز

من میکنم مبارزه با خیل اشک و آه

جز پیش این بتان خداوندگار حسن

در مذهب که بوده روا قتل بی‌گناه؟

در ترک و تاز لشکر نازش به ملک حسن

کس جان نبرد خاصه تو اسرار از این سپاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در وصف زیبایی و جذابیت معشوقه‌ای سخن می‌گوید که چشمانش و مژه‌هایش مانند خنجری دلربا هستند. شاعر از مستی ناشی از دیدن این زیبایی سخن می‌گوید و مدعی است که حتی در بهشت هم مانند او وجود ندارد. ابروی معشوقه او را به ماه و خورشید تشبیه می‌کند و به زیبایی قد و قامت او اشاره می‌کند. او همچنین به قدرت جاذبه و دلربایی معشوقه‌اش اشاره کرده و می‌گوید که در دل هر کسی شور و غوغایی ایجاد می‌کند که شبیه به قیامت است. در نهایت، شاعر گردآوری احساسات و رازهای دلش را با طوطی‌ای که از نوش لبی در شکر می‌ریزد، مقایسه می‌کند. این شعر ترکیبی از عشق و زیبایی‌شناسی است که احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوقه‌اش نشان می‌دهد.