شمارهٔ ۱۶۱ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشادردی که درمانش تو باشی
بباید ترک جان گفت و بسر رفت
بآن راهی که پایانش تو باشی
نه با ایمان بود کارش نه با کفر
هر آنکس کفر و ایمانش تو باشی
خرد زنجیری و دیوانهٔ شد
که خود زنجیر جنبانش تو باشی
بشوئی پا و سر در عشق اسرار
که شاید گوی چوگانش تو باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عواطف پیچیده و دردهای عاشقانه حکایت دارد. شاعر در آن از معشوقش میخواهد که به او توجه کند و از رفتارهای سردش گلایه میکند. او به سختی تحمل احساساتش را دارد و از عمر گذشته و رنجهایی که کشیده صحبت میکند. شاعر به معشوق میگوید که زیبایی او چیزی است که نمیتوان آن را به راحتی توصیف کرد و از روزهای سخت و اشکهایش میگوید. او همچنین از ناامیدی و میانهروی خود سخن میگوید و به شکلی ملتمسانه از محبوب میخواهد که او را از خود نراند و همچنان در کنار او بماند. در کل، این شعر به عمق عشق و رنجهای ناشی از جدایی و بیتوجهی معشوق میپردازد.