شمارهٔ ۱۶۳ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هذ اغزال هلال السمآء مضناکی
غد الغزالة فی العشق من حیاراکی
ز شوق روی تو گردید گل گریبان چاک
شقیق احمر ذوالکی بعض قتلاکی
ز آهوان نه همین صید اهل دل کردی
سلبت مهجة اهل التقی و لثنا کی
امام شهر بمحراب خود بخود گویاست
بحاجبیک بان صار بعض صرعاکی
همین نه ماه گرفت از فروغ مهر رخت
ذکاء یقتبس النور من محیاکی
ز تار زلف دو تا گر مرا شب تاری است
صباحی اسفر لیلای من ثنایاکی
ز دیده خون رودم محرم دو دیده رود
فدع یودع یا دمع طرفی الباکی
صبا ز دیدهٔ دل گویمت چسان هیهات
وهل اعبر یالروح عنک حاشاکی
گل مراد برآید مرا توچون ببر آئی
اشم نکهته و رد التثم فآکی
اگرچه ورد زبان ورد سوسن و سمن است
فانت قصد ضمیری و کل اسماکی
ز بخت بد چو به بیداریم از او محروم
فلیت عند رقادی سمحت رؤیاکی
ز دوست چشم امید این بود که دید اسرار
سمعت فیه اقاویل کل افاکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره محبت و زیبایی معشوقی صحبت میکند که در دل شاعر جای دارد. شاعر از معشوق میخواهد که لطف و رحمتش را بیکدیگر فراموش نکنند و در غم و شادی با هم باشند. او همچنین از معشوق میخواهد که از هرگونه جفا و سختی خودداری کند، زیرا دل او از نبود معشوق میسوزد. در نهایت، خواستههای قلبی و عواطف عمیق خود را با زیباییهای معشوق در میان میگذارد و به راز و نیاز با او میپردازد.