شمارهٔ ۱۷۱ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا دل اندر نظر آورده نگار عجبی
ز اشک خونین برخم کرده نگار عجبی
کرده از خون شهیدان کف سیمین گلرنگ
بسته تهمت بحنا حیله شعار عجبی
سر سیر چمنم نیست چه در حسن تراست
ز ریاحین و گل و سبزه بهار عجبی
بازوی حسن تو نازم که ز چشم و ابروت
بکمندی عجب افکنده شکار عجبی
گشت بیماری دل به که برآورد آن سرو
از زنخ سیب، ز پستان دو انار عجبی
طعمه لخت دل و جا کنج قفس شربم خون
دارم ازدایرهٔ چرخ مدار عجبی
سخن از دوزخ و فردوس باسرار مگوی
وصل و هجرش بودم جنت و نار عجبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق الهی میپردازد. شاعر از دلنشینی و جذابیت خوبان سخن میگوید و تأکید دارد که هر کس به حقیقت گوش فرا دهد، به وجود و هویت واقعی دست مییابد. عشق و شوق به دوست باعث میشود که دل انسان از هجران او رنج بکشد. شاعر به صفات الهی و نور حق اشاره میکند و تأکید میکند که در وجود حقیقی، دوگانگی و تفاوت وجود ندارد. در نهایت، playwright بیان میکند که معرفت به اسرار حق و عشق الهی میتواند انسان را از خودخواهی و فانی بودن نجات دهد و به حقیقتی برساند که فراتر از دنیای مادی است.