نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۲ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

خوبان همه چو صورت تو دلنشین چو جانی

گر گوش حق شنو هست هم اینی و هم آنی

از شوق روی دلبر دارم دلی بر آذر

ای پرده دار آن در زان پرده کی نشانی

با دوست همنشینیم و ز هجر او دلم خون

تا سر این بگوید کویار نکته دانی

هر دل که نور حق دید جز نور حق نباشد

نی نزد او زمینی است نی پیشش آسمانی

بی انتظار محشرحق بین فنای کل دید

گشتی چو فانی از خود گردید خلق فانی

چون هست عکس یکتا نبود دو چیز همتا

در ملک هست جز هست چون نیست، نیست ثانی

امروز جلوهٔ وی رندان کهن شمارند

کور است در هر آنی روی نوی و آنی

سر دهانت ای شه معلوم کس نگردید

هم زان دهد گر آید اسرار رابیانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به اهمیت و جایگاه عشق در زندگی اشاره می‌کند. او عشق را منبع حیات ابدی و شادی می‌داند و بر این باور است که بدون عشق، وجودی نخواهد بود. عشق به عنوان زینت و زیبایی در هستی مطرح می‌شود و همه چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهد. همچنین، عشق را نیرویی می‌داند که انسان را به اوج می‌رساند و رازهای نهانی را فاش می‌کند. در کل، عشق به عنوان محور و مایه زندگی توصیف شده است.