نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۴ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

ز اِشتیاق تو مُردم نه پیکی و نه پیامی

ز هجر جان به لب آمد نه قاصدی نه سلامی

چه باشد ار بنمائی ز نامه نافه گشائی

ز زلفِ غالیه سا ، خُوش نمی کنی چُو مشامی

چه می شود اگر از عین لطف و بنده نوازی

فتد نظر به عنایت ز خواجهٔ به غلامی

نشد نصیب نه سیب زنخ نه شربت لعلت

به شکّرین سخنی کن علاج تلخی کامی

بپاسبان حرم از ره ثواب بگوئید

که تا بکی بنشیند کبوتری لب بامی

بیاد خسته دلی ده بباد نفخهٔ زلفی

ز سر گرانی زلف ار به کلبه ای نخرامی

خدای را سوی صیاد عرض حال بدارید

که چند مرغ اسیری بود به گوشهٔ دامی

چه خوش بود که ببینم شبی به خلوت اسرار

نشسته دلبرِ مَهرو ، نهاده شیشه و جامی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و دوستی اشاره می‌کند و از آنچه برایش مهم است، یعنی عشق سلمی، سخن می‌گوید. او آماده است که جانش را برای این عشق فدای کند. در ادامه به زیبایی‌های صبح و آواز پرندگان اشاره می‌کند و از ملامت و سرزنش دیگران می‌خواهد که او را رها کنند. شاعر در درد و رنج ناشی از عشق خود غرق شده و از دیگران می‌خواهد که او را در این غم تنها بگذارند. او همچنین به زخم‌های عاطفی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که عشقش مانند تیرهایی به دلش نشسته است. در نهایت، او به رازهای قلبش اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌خواهد کسی در مورد مرگش قضاوت کند.