شمارهٔ ۱۷۳ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشق است حیات جاودانی
سرمایهٔ عیش و کامرانی
گر عشق نبود خود نبودی
هرگز نه زمین نه آسمانی
پیرایهٔ عشق اگر نیستی
کی داشت عروس حسن آنی
از عشق گرفت زینت و زیب
اوراق کتاب کن فکانی
عشق است مدار قاب قوسین
عشق است مقام من رآنی
هم بود ز عشق آنکه دم زد
از سبحان عظیم شأنی
خورشید سپهر عشق ساری است
نورش بذراری جهانی
از عشق گرفت بال و پرواز
این بیضه مرغ لامکانی
حالی نبود ز عشق اسرار
هر عین نهانی وعیانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از علاقه و اشتیاق عمیق خود به معشوق میگوید و از غیبت او ناراحت است. او در تلاش است تا از عشق و زیباییهای معشوق بگوید و از تلخی جدایی رنج میبرد. شاعر آرزو میکند که یک پیام یا نشانهای از معشوق دریافت کند و در عین حال به مشکلات و غمهای دلبران عاشق اشاره میکند. در نهایت، او از خداوند میخواهد که حال عاشقان را به صیاد (معشوق) برساند تا شاید به آنها توجهی شود و در یک شب عاشقانه، زیبایی معشوق را به نظاره بنشیند.