شمارهٔ ۱۷۹ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نبود چو ماه روی تو تابنده اختری
نامد مثال لعل تو رخشنده گوهری
از خیل آن و حسن کشی بر سرم سپاه
بر یک تنی که دیده شبیخون لشگری
صد آفرین بصنع جهان آفرین که او
جا داده صد جهان ملاحت بپیکری
گلزار خلد را شکند عطر خاطرم
چون یاد آورم سر زلف معنبری
دیدم نگار را شده با غیر همنشین
ای کاشکی به پهلوی من بود خنجری
عمر دوباره یابم و بیشک جوان شوم
از دست دوست نوشم اگر یک دوساغری
اسرار طوطی است شکر خاء نطق او
او را چه حاجت است بشهدی و شکری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از درد و آرزوی عاشقانه سخن میگوید. شاعر از عدم ارتباط و پیغامرسانی به معشوقش شکایت دارد و به تنهایی و فشار روحی خود اشاره میکند. او توضیح میدهد که عشقش مشکلات زیادی برایش ایجاد کرده و نمیتواند به راحتی با عقل و تدبیر مشکلاتش را حل کند. شاعر حسرتی عمیق به خاطر جدایی از محبوب و ناتوانی از رسیدن به او دارد و به تاثیر چشمان معشوقش و زیباییهایش فکر میکند. در نهایت، او از تقدیر و سرنوشت که نمیتواند تغییر کند، گلایه میکند و به عشق و دیوانگیاش نسبت به معشوقش اشاره میکند.