شمارهٔ ۲ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای که پنداری که نَبوَد حشمت و جاهی ترا
هست شرق و غرب عالم، ماه تا ماهی ترا
از پِیَش تا چند گردی، کو به کو و دربدر
رو به خویش آور، که هست از خود به او راهی ترا
گام نِه اول به ره، پس از خود ای سالک بِرَه
زان نِه ای آگه، که از خود هست آگاهی ترا
گر خدا خواهی تو، خود خواهی بنه در گوشه ای
تا که خود خواهی شود، عین خدا خواهی ترا
جام جم خواهی بیا، از خود ز خود بیخود طلب
بهر دارا ساختند آئینهٔ شاهی ترا
خوشه ای از خرمنش اسرار اگر داری طمع
اشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ترا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل درباره وجود و شایستگی انسان میپردازد. شاعر به کسی که خود را بیارزش میبیند یادآوری میکند که هر انسان در دنیا دارای ارزش و جایگاهی خاص است. او به سفر درونی دعوت میکند و میگوید که با شناخت خود، به درک بالاتری از حقیقت و الهیت میرسیم. همچنین اشاره میکند که اگر کسی خواهان ملاقات با حقیقت است، باید از خود بگذرد و به درون خویش برود. شاعر در پایان به اسرار و دانشهای عمیق اشاره میکند که برای دستیابی به آنها باید سعی و اشک ریخت.