شمارهٔ ۳۰ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
پیوسته مرا ز غم تب و تاب
ای مایهٔ خوشدلی تو دریاب
می دهد که حیات این جهان هست
مانند حباب بر سر آب
پا از سر و سر ز پا ندانم
از دست تو چون کشم می ناب
شب تا به سحر چو چشم انجم
از دیدهٔ ما ربوده ای خواب
ما و تو همیشه سرگرانیم
تو از می ناب و ما ز خوناب
ما زمرهٔ عاشقان نداریم
مرگی بجز از فراق احباب
اَفسُرده دلان خالی از عشق
مَن عاشَ وَ ما عاشِقُ قَد خاب
جسمی نَحِلُ و عظمی اَنحَل
ظَهری قَوس وَ فُودی شاب
لَحمی عَصبی دَمی وَ عِرقی
مِن حَرقَة فِرقَةِ الحمی ذاب
بشگفت بهار و در چنین فصل
اِن تَلَمحَ مَن یَملَح قَد طاب
وقت گُل و توبه از می اسرار
مَن طاب مِن الشّرابِ ما تاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف جلوهگری آفتاب و زیبایی معشوق میپردازد. شاعر از پردهنشینی و حجاب معشوق سخن میگوید که در عین حال که از چشمها پنهان است، زیبایی او آشکار و بینظیر است. او در بزم میخواران میبیند که معشوق هم ساقی و هم شراب است. شعر به مفاهیم عشق، مستی، و ناگفتنیها اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که وجود معشوق بدیع و پرنور است، در حالی که جهانی که انسانها در آن زندگی میکنند همچون سراب است. شاعر از خداوندی میخواهد که او را با شراب عشق مست کند تا از رازهای ناگفتنی بگوید.