شمارهٔ ۳۲ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دل و جانم فدای حضرت دوست
نی، فدای گدای حضرت دوست
هر دمی صد جهان ز جان خواهم
تا فشانم بپای حضرت دوست
چشم فتّان او بلای دل است
دل فدای بلای حضرت دوست
هست پاداش نیستی هستی
نیست شو در هوای حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گوشو
باد دائم بقای حضرت دوست
از دل و دین و هست و نیست برست
هرکه شد مبتلای حضرت دوست
با سگ کویش آنکه اُنس گرفت
شد سوا از سوای حضرت دوست
هر کرا کُشت خونبهایش شد
ای فدای بهای حضرت دوست
خلد و کوثر بجرعه ای بفروش
غیر مگزین بجای حضرت دوست
دِیر جویان و هم حرم پویان
همه رو در سرای حضرت دوست
جمله زیر لوای رحمت بین
خاصه اهل ولای حضرت دوست
گاه جامم بلب گهی جانم
تا چه باشد رضای حضرت دوست
دم عیسی گرفت باد سحر
از دم جانفزای حضرت دوست
گشت اسرار از سرایت فیض
مرغ دستانسرای حضرت دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق است. شاعر از بلبل و لحن موسیقی اشاره میکند که عشق را توصیف میکند. او به زیباییهای طبیعت و نشانههای عشق اشاره کرده و از آتش عشق سخن میگوید که جان عاشق را میسوزاند. عشق به طور عمیق و دردناک در زندگی انسان نمایان میشود و حتی از خرد و عقل فراتر رفته و به طلب دیدار معشوق میانجامد. در این میان، شاعر از خداوند و قربانیهای عشق نیز صحبت میکند و تأکید دارد که عشق حقیقی هیچ وقت تکراری نیست. در نهایت، اشاره میکند که اسرار عشق همیشه محفوظ میمانند و هر کس با ناز و زیبایی خود، رازهای دل را میکشد.