شمارهٔ ۴۰ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خانهٔ دل حریم خلوت اوست
جان کامل سریر حضرت اوست
همه آینهٔ رخ آدم
آدم آیینه بهر طلعت اوست
آدمی چونکه معرفت اندوخت
قابل خلعت خلافت اوست
نبود او ذات لیک نعت وی است
نیست معنی ولیک صورت اوست
در تک و پو همه سوی آدم
آدم احرام بند خدمت اوست
حق بود بود و کل نمودوی است
اوست بحر و همه نداوت اوست
کجی دال و راستی الف
کج مبین جمله از مشیت اوست
گل سرا پا نیازمند ویند
بس حقیقت همین حقیقت اوست
اوست ذات الذوات پس همه جا
اصل هر حب همین محبت اوست
حادث و در زوال مصنوعات
دایم و لم یزل صنیعت اوست
همت از مرد حق طلب میکن
همت مرد حق ز همت اوست
به حقارت بما مبین زاهد
سر اسرار از سریرت اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف یک زندگی پر از احساسات و ناامیدی است. شاعر به وضعیت آشفته و غارت دل و دین اشاره میکند و امیدوار است که شاه (دوست) به خانه برگشته و همهچیز را ساماندهی کند. او از زیبایی عشق و ارتباط نزدیک با دوستش سخن میگوید و این عشق را به عنوان یک مظهر قدرت و سلطنت در دلها توصیف میکند. همچنین، شاعر به درد و رنج ناشی از جدایی و دشمنی اشاره میکند و از دوستش میخواهد که در جمع آنها باشد تا این حس بهتری به زندگی بدهد. در نهایت، او به جستجوی عشق و آرامش در زندگی میپردازد و شادابی را در وصال محبوبش میبیند.