نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

شهر پر آشوب و غارت دل و دین است

باز مگر شاه ما بخانه زین است

آینهٔ روست یا که جام جهان بین

آتش طور است با شعاع جبین است

با که توان گفت این سخن که نگارم

شاهد هر جائی است و پرده نشین است

شه توئی ای دوست در قلمرو دلها

کشور جانها ترا بزیر نگین است

خسروی عالمم بچشم نیاید

گر تو اشارت کنی که چاکرم این است

بر سر بالین بیا که آخر عمر است

رخ بنما کین نگاه بازپسین است

خون بدل ما کنی بخاطر دشمن

جان من آئین دوستی نه چنین است

ساغر مینا بگیر و شاهد رعنا

باشد اگر حاصلی ز عمر همین است

هرکه بروی تو دید زلف تو گفتا

کفر بدین همچو شب بروز قرین است

نیست چو بی نور لطف نار جلالت

نار تو خواهم که رشک خلد برین است

درخورم اسرار تنگنای جهان نیست

مرغ دلم شاهباز سدره نشین است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر است که نشان‌دهنده‌ی ناامیدی و رنج او از شرایط موجود است. شاعر از مرگ و بیداد آسمان شکایت می‌کند و احساس می‌کند که نمی‌تواند به آرزوها و آمال خود برسد. او به حالت قفسی که در آن گرفتار شده، اشاره دارد و می‌گوید که حتی اگر در باغ آزاد باشد، دیگر شوق و ذوقی برای زندگی ندارد. در نهایت، او اشاره می‌کند که اگر دل معشوق از اسرار او آگاه باشد، دیگر نیازی به توضیح احساساتش نیست. این مجموعه احساسات نشان‌دهنده‌ی تضاد بین آرزوهای انسانی و واقعیت‌های تلخ زندگی است.