شمارهٔ ۴۹ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
سینه پر ناله و لب خاموش است
بر زبان قفل و دلم در جوش است
خود گر افلاک و گر عنصر خاک
همه را بار غمش بر دوش است
آن یک از شوق شب و روز برقص
وین یک از جام می اش مدهوش است
برهش بسته کمر چون جوزا
هرچه کوکب بفلک منقوش است
اختران چنگ زنان چون ناهید
محفل آراسته نوشا نوش است
مهر بگداختهٔ آتش او است
که بسر در طلبش درگوش است
ماه آورده کلف بر رخسار
کز غمش خون بدلش در جوش است
مه نو پیش خم ابرویش
حلقهٔ بندگیش در گوش است
قطب را کز حرکت افتاده
داده جامی ز ازل بی هوش است
خاکیان را همه از جلوهٔ او
شاهدی در برو هم آغوش است
دارد اسرار برندان پیوند
گرچه زاهد صفت ازرق پوشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ستایش زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته است و به طور خاص درباره خم ابرو و دلربایی او سخن میگوید. شاعر از تأثیر عمیق نگاه معشوق بر دل و جان خود مینویسد و احساس تملک و نفوذ معشوق را بیان میکند. او همچنین به عشق و جذبهای اشاره میکند که هیچ نصیحتی نمیتواند از آن جلوگیری کند و به زیبایی ظاهری معشوق اشاره دارد که فراتر از لباس و ظاهر مادی است. در نهایت، شاعر از معشوق میطلبد که بوسهای به او بدهد تا از زیباییاش بهرهمند شود و نشان میدهد که عشقش فراتر از نصیحتها و پندهاست.