نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای آفت جان ها خم ابروی کمندت

غارت گر دل ها قد دل جوی بلندت

تا آفت چشمت نرسد دست حق افشاند

بر آتش رخسار تو از خال سپندت

ای ترک سمنبر بسرم تاز سمندی

گوی خم چوگان سرخوبان خجندت

افتاده خلاصیش به فردای قیامت

هر صید که گردیده گرفتار به بندت

شد رشک فلک روی زمین تا که نشسته

برخاک هلال از اثر لعل سمندت

اندام تو خود قاقم و خزاست زنرمی

سودی ندهد جامهٔ دیبا و برندت

دارد سر یغما شد من غمزهٔ شوخت

اینک دل و جانی اگر این هست پسندت

تا دفع عوارض بشود زان گل عارض

یک بوسه بما ده بزکواة از لب قندت

ناصح چه دهی پند باسرار ز عشقش

او نیست از آنها که دهد گوش به پندت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی می‌گوید که به دلیل زیبایی و جذابیت معشوق، دل و دین خود را به او سپرده است. او به تصویر بت سبزوار اشاره می‌کند که جانش را با یک نگاه به تسخیر خود درآورده است. شاعر از تاثیر عمیق معشوق بر دلش می‌گوید و از غم‌هایی که گذشته‌اند. او ذکر می‌کند که عشقش ناخواسته غم‌هایش را فراموش کرده و تأکید می‌کند که حتی وقتی دلش دردمند است، معشوق برایش گران‌بهاتر از غم‌های روزگار است. در نهایت، شاعر به اشک‌ریزی و دل‌تنگی‌اش برای معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که محبت و زیبایی‌اش تأثیر عمیقی بر روح و ایمانش گذاشته است.