شمارهٔ ۵۷ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز یار بیوفای ما سر یاریش نیست
ذرهٔ آن ماه مهر آسا وفادریش نیست
بخت من درخواب گویاروی زیبای تو دید
زانکه عمری شدکه درخوابست و بیداریش نیست
مردآیادر قفس یا با خیالت خوگرفت
مرغ دل کو مدتی شد ناله و زاریش نیست
ما و دل بودیم کو اندیشهٔ ما داشتی
لیک صدفریاد کآن هم تاب غمخواریش نیست
تکیه بر دل داده مژگانش ز بیداری چشم
آری آری بیش ازاین تاب پرستاریش نیست
ترسم از بس چشم من خون از مژه جاری کنی
مردمان گویند یارت بیمی از یاریش نیست
روی آزادی مدام اسرار کی دید از قیود
مرغ دل کاندر خم زلفی گرفتاریش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از زیبایی و جذابیت معشوقهاش سخن میگوید و بیان میکند که چگونه ناز و عشوههای او دلها را میربایند. او به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند و توصیف میکند که چگونه از بیداد عشق و غمزههای معشوق گرفتار شده است. شاعر در پی دریافتن سرنوشت عشقش است و نگران دوری از اسرار و رازهای معشوقهاش میباشد. او همچنین به وضعیتی اشاره میکند که در آن دیگران نیز تحت تأثیر زیبایی و جذابیت معشوقهاش قرار گرفتهاند.