شمارهٔ ۷۳ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
مستانه بیرون تاخته تا عقل و دین یغما کند
با چشم جادو ساخته تا عالمی شیدا کند
بربسته مژگان تو صف تا عالمی سازد تلف
دل میبرد از هر طرف چشم تو وحاشا کند
غارت کند از یک نگه دین و دل آن چشم سیه
قتل اسیران بی گنه آن شوخ بی پروا کند
گه کشته خواهد عالمی گه زنده میسازد همی
احیا چو عیسی هردمی زان لعل شکر خواکند
خواهی نمائی معجزت زان آستین بنما کفت
کان با کسان موسی صفت کار ید و بیضا کند
هرکو ز عشق گلرخان گیرد متاعی در جهان
دنیا و دین و نقد و جان در کار این کالا کند
یک جاغم و دردحبیب یکسوجفاهای رقیب
اسرار خوکن با شکیب تا غم چه هابا ماکند
دیده را آینهٔ روی شهی باید کرد
سینه را جلوه گه مهر و مهی باید کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عاطفی و درونی خود اشاره میکند و به نیاز به عشق و زیبایی میپردازد. او از غم و دلتنگی ناشی از جدایی و فاصله صحبت میکند و به تقدس و زیبایی عشق اشاره میکند. شاعر به مخاطب یادآوری میکند که برای جلب و حفظ عشق باید تلاش کرد و از لذتهای زندگی و زیباییهای آن بهرهبرداری کرد. او با تصاویری زیبا از طبیعت و عشق، خواستههای درونی خود را بیان میکند و در نهایت به امید پیوند دوباره و اتصال به معشوق اشاره مینماید. غم و شادی در عشق، به هم آمیختهاند و شاعر این احساسات را با زبانی دلنشین و تصاویری زیبا منتقل میکند.