شمارهٔ ۷۶ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آنشوخ که با ما بسر کینه وری بود
استاد فلک در فن بیدادگردی بود
کز نوخطش انگیخت بسی فتنه به عالم
نبود عجبی آفت دور قمری بود
گفتی که بود سر و سهی چون قد دلبر
بر سر و کجا دستهٔ گلبرگ طری بود
دارد به لبش نسبتی از لعل کی او را
اعجاز مسیحی و کلام شکری بود
در طرف چمن دعوی همچشمی نرگس
با چشم سیه مست تو از بی بصری بود
تنها نه همین پردهٔ ما را بدرد عشق
آئین محبت ز ازل پرده دری بود
هر علم که در مدرسه آموخته بودم
جز عشق تو بیحاصلی و بی ثمری بود
بر فرق نهیم این نمدین تاج که ما را
در ملک جنون داعیهٔ تاجوری بود
از ملک ازل سوی ابدرخت کشیدم
آری چکنم قسمت من در بدری بود
شهری پر از آیینهٔ الوان نگریدم
اسرار بهر آینه در جلوهگری بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع وفاداری و جدایی از محبوب میپردازد. شاعر از احساساتش در برابر معشوقی که او را رها کرده، صحبت میکند و به یاد میآورد که اگرچه او دور شده، اما وفا و پایبندی بر او گذشته است. او از زیباییها و غمهای عشق میگوید و به طور خاص به بیوفایی یار اشاره میکند. شاعر به درد و رنجی که از جدایی احساس میکند، و همچنین به راز و رمزهای عشق اشاره دارد و این که هیچکس یار او نیست. در کل، شعر بیانگر ناتوانی در دستیابی به عشق و احساس زجر در این مسیر است.