نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۸ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به محفلی که تو ای چون منی که راه دهد

که عرض حال گدا پیش پادشاه دهد

ز خلق بر درت ای شه پناه آوردم

اگر تو نیز برانی که ام پناه دهد

فتاده باز بشوخی و شی سر و کارم

که ملک عقل بیغما ز یک نگاه دهد

که نزد قامت او دم زند ز سرو چمن

که پیش طلعت او شرح حسن ماه دهد

حدیث زلف و رخش پیشه کن که دولت وصل

دعای نیم شب و ورد صبحگاه دهد

ببارگاه جلالت که نیست باد صبا

که بر تو عرضهٔ اسرار داد خواه دهد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیفی از دلشکستگی و عشق است که به عواطف و احساسات عمیق پرداخته است. فردی به نام "ازمیش" با درد و اندوهی عمیق زمین می‌خورد و با یاد معشوقش احساساتش متلاطم می‌شود. عشق او چنان سوزانی دارد که به مانند آتش می‌سوزد و چهره‌اش را زرد و نزار می‌کند. او در بستان شکوه و زیبایی، دلی سرشار از شوق و غم دارد و از دریای غمش خون دل می‌ریزد. شاعر با زبان زیبا و استعارات هنری، به توصیف زلف و جمال معشوق می‌پردازد و از تاثیرات عشق بر حیات و دل انسان صحبت می‌کند. زلف معشوقش چون پرده‌ای رازآلود، دلمشغولی و عشق را پنهان می‌کند. در عین حال، شاعر به بررسی موضوعاتی چون جانبازی در عشق و وابستگی به زیبایی‌های ظاهری نیز می‌پردازد. در انتها، تأکید بر عشق و شیدایی، بر قرار گرفتن در وادی عشق و اینکه این عشق فراتر از حساب و شمار است، در قالب استعاره‌هایی از پرواز عقاب و شیر، به تصویر کشیده شده است. عشق، همچنان که باعث رنج و عذاب می‌شود، زیبایی و طراوتی نیز به زندگی می‌بخشد.