نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

حسن رخی کان تراست ماه ندارد

گو بر رخش طره سیاه ندارد

این چه گیاه خط است وین چه گل روی

خلد چو این گل چو آن گیاه ندارد

دُرکه نهان کرده ای بحقّهٔ یاقوت

جوهرئی را نبوده شاه ندارد

دل که بیغما ربودی از کف او جان

غیر دو چشم خودت گواه ندارد

بوالعجبیهای عشق بین که مسخّر

کرده جهان آن شه و سپاه ندارد

صبر و خِرَد دین و دل قرار و توانم

برده به حدّیکه سینه آه ندارد

ای صنم اسرار را مران ز در خویش

زانکه بغیر از درت پناه ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و دردهای خود می‌پردازد. او به لطافت و زیبایی عشق اشاره دارد ولی نیک می‌داند که این زیبایی به سادگی به دست نمی‌آید. قطرات اشک او همچون باران بر زمین می‌بارند و نشان‌دهنده‌ی درد و غم عمیق او هستند. همچنین او از بی‌وفایی و ستمی که از طرف رقیبان و دشمنانش می‌بیند، صحبت می‌کند و می‌گوید که تنها با وجود عشق واقعی و میکده (مکانی برای عشق و شراب)، می‌تواند به آرامش برسد. در نهایت، شاعر به تلاش برای نرم کردن دل سنگی معشوق اشاره می‌کند و از ناکامی در این راه ابراز ناامیدی می‌کند.