شمارهٔ ۹۴ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
دل نبود آن دلی که نه دله باشد
مشغله را کن یله مشعله باشد
نامهٔ حق است دل بحق بنگارش
نیست روا پرنقوش باطله باشد
گام بره چون زنی که در پی کامی
پایِ تو چوبین و ورطه چیچله باشد
بعد مسافت اگرچه در ره او نیست
تا سر کویش هزار مرحله باشد
نی ز مَلَک جو نشان و نی به فَلَک پوی،
ره بسوی او نفوس کامله باشد
روح که قدسی نگشت و نفس که ناطق
روح بخاری و نفس سائله باشد
سلسله باید همین ز گیسوی دلدار
نغز جنونی ، که اینش سلسله باشد
زیب ندارد مگر بعشق جهانسوز
خلوت اسرار اگر چه چل چله باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق میپردازد. او به زیباییهای دلتنگی و رنجهای ناشی از عشق اشاره میکند و بیان میکند که هر نوع رفتار معشوق، چه مهر باشد و چه جفا، برای او لذیذ و دلنشین است. شاعر در عین حال از درد و رنج ناشی از این عشق، نه تنها گلهای ندارد، بلکه آن را به عنوان درمان میپذیرد و هر نوع حالتی از معشوق را زیبایی میداند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هر حکمی از جانب معشوق بر دل او لذیذ است و عاشق در هر شرایطی به عشق خود ادامه میدهد.