نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۶ - حکایت هاروت و ماروت عطار

عطار نیشابوری / بلبل نامه / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

شنیدی قصهٔ هاروت و ماروت

که بودند خادم درگاه لاهوت

از اول بر فلک بودند فرشته

شدند آخر چو دیو از غم سرشته

ز حرص و آز و شهوت دور بودند

ز مستی بی‌خبر‌، مستور بودند

چو آدم را به عالم می‌فرستاد

به جان هردوشان آتش درافتاد

به درگاه خدا رفتند و گفتند

هر آن رازی که در دل می‌نهفتند

از اول کرده بودند این حکایت

که بر ما هست اولی‌تر ولایت

فساد و خون کنند اولاد آدم

پر از آشوب دارند کار عالم

چو خود را بهتر از آدم بدیدند

از آن پس روی بهبودی ندیدند

خداوند جهان فرمانشان داد

بدارالملک دنیاشان فرستاد

چو روی زهرهٔ زهرا بدیدند

رقم را بر صلاح خود کشیدند

بر او عاشق شدند‌، از خود برفتند

نه روز آرامشان‌، نی شب بخفتند

درآمد زهره گوش هر دو بگرفت

به گوش هر دوشان پوشیده می‌گفت

شما را گر به من میلی تمام است

بجز فرمان من بردن حرام است

لباس عاصیان بر خود بپوشید

فساد و خون کنید و می‌ بنوشید

مرا گر ز آنکه می‌خواهند همدم

درآموزید ما را اسم اعظم

فساد و خون نکردند می بخوردند

چو می‌ خوردند فساد و خون بکردند

به زهره اسم اعظم را بدادند

چو سنگ ایشان به چاه غم فتادند

چو زهره اسم اعظم را بیاموخت

در آتش یکسر مویش نمی‌سوخت

بخواند آن اسم را، بر آسمان شد

مهش دربان و مهرش پاسبان شد

فرو ماندند ایشان بر سر خاک

به کام دشمنان سرمست و بی‌باک

ز مستی هر دو چون هشیار گشتند

وز آن خواب گران بیدار گشتند

قضا چون اقتضای نیک و بد کرد

نداند هیچ کس تدبیر خود کرد

برآوردند آهی آتش‌اندود

چو کار افتاد‌، آهش کی کند سود‌؟!

ستاده پای با جان عذر خواهان

گناه از بنده عفو از پادشاهان

چنان از کردهٔ خود شرمسار‌یم

که روی عذر خواهی هم نداریم

عذاب ما هم اینجا ده که اینجا

نه دی باشد نه امروز و نه فردا

عذاب این جهان دوران سرآرد

عذاب آن جهان پایان ندارد

به بابل سرنگون در چاه‌ِ آبند

ولیک از آب جز حسرت نیابند

روند مردم به بابل در سر چاه

به سحر آموختن وقت سحرگاه

بیاموزند از ایشان هرچه خواهند

کنند بر خود از ایشان هرچه خواهند

تو هاروت خودی در چاه هستی

همیشه از شراب حرص مستی

تو اول برتر از افلاک بودی

ز گرد خاک تیره پاک بودی

سرای خاکدان‌ت آرزو کرد

به فرش از عرش جانت سر فرو کرد

ز اصل خویشتن ببریده‌ای تو

تو آنجا را از اینجا دیده‌ای تو

مثالی خوش بگویم با تو بشنو

اگر تو بشنوی بر من به یک جو

ز گرد تو دو عالم نور دیده

که دیده کی بود همچون شنیده‌؟!

جهان چاه است و آتش مال دنیا

مثال زهره چون آمال دنیا

تو زین جا چون از آنجا باز گردی

شوی کبک دری یا باز گردی

اگر میلت بود با حشمت و جاه

همیشه سرنگون باشی درین چاه

به جان تشنه‌لب و تو بر سر آب

ز سر بگذشته آب و آب نایاب

بمانی دایماً جوینده بر در

ز دنیا دور‌، دائم دل پر آذر

بمانی دایماً در محنت و غم

نیابی در دو عالم هیچ محرم

بمانی دایماً مجروح و دلتنگ

به درد و سوز و ناله مانده چون چنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره هاروت و ماروت دو فرشته‌ای است که به دلیل حرص و آز و گناه، سقوط کردند و به دنیا فرستاده شدند. آن‌ها که از ابتدا پاک و دور از فساد بودند، به دلیل وسوسه‌ها و آزهای انسانی به پراکنده‌کاری و فساد گراییدند. در این داستان، آن‌ها به زهره، که کسی است که می‌تواند اسم اعظم را به آن‌ها بیاموزد، وابسته شدند و از این طریق گرفتار شدند. در نهایت، آن‌ها از کارهای خود پشیمان می‌شوند و متوجه می‌شوند که عذاب آن‌ها در این دنیا آغاز شده و در آن دنیا ادامه خواهد داشت. این داستان به ما یادآوری می‌کند که حرص و تمایلات دنیوی می‌تواند انسان را به ورطه هلاکت بیفکند. شاعر از طریق این داستان به ما می‌آموزد که باید از خواسته‌های زودگذر و فریبنده دنیا دوری کنیم و به درون خود نگاه کنیم.