نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۰ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست

با درد او بساز که درمان پدید نیست

حد تو صبرکردن و خون‌خوردن است و بس

زیرا که حد وادی هجران پدید نیست

در زیر خاک چون دگران ناپدید شو

این است چارهٔ تو چو جانان پدید نیست

ای مرد کندرو چه روی بیش ازین ز پیش

چندین مرو ز پیش که پیشان پدید نیست

با پاسبان درگه او های و هوی زن

چون طمطراق دولت سلطان پدید نیست

ای دل یقین شناس که یک ذره سر عشق

در ضیق کفر و وسعت ایمان پدید نیست

فانی شو از وجود و امید از عدم ببُر

کان چیز کان همی‌طلبی آن پدید نیست

از اصل کار‌، جان تو کی با خبر شود

کانجا که اصل کار بود جان پدید نیست

جان ناپدید آمد و در آرزوی جان

از بس که سوخت این دل حیران، پدید نیست

عطار را اگر دل و جان ناپدید شد

نبود عجب که چشمهٔ حیوان پدید نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد ناشی از دوری از معشوق است. شاعر به دل خود می‌گوید که باید با غم و درد زندگی کند، زیرا درمانی برای آن وجود ندارد. او به سرنوشت همه انسان‌ها اشاره می‌کند که زیر خاک ناپدید می‌شوند و این امر را چاره‌ای می‌داند. شاعر می‌گوید صبوری و تحمل تنها گزینه‌ای است که در چنین حالتی وجود دارد. همچنین اشاره می‌کند که در عشق، حتی یک ذره از احساس واقعی به طور مطلق در کفر و ایمان به وجود نمی‌آید. در نهایت، به ناپایداری وجود انسان و پیوند میان جان و امید اشاره کرده و نتیجه می‌گیرد که در عالم عشق و حقیقت، جان و دل، گاه ناپدید می‌شوند و این مسئله عجیبی نیست.