غزل شمارهٔ ۱۶۲ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد
گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیند
خون از دهن غنچه ز تشویر برافتد
بشکافت تنم غمزهٔ تو گرچه چو مویی است
یک تیر ندیدم که چنین کارگر افتد
گر بر جگرم آب نمانده است عجب نیست
کاتش ز رخت هر نفس اندر جگر افتد
گرچه دل من مرغ بلند است چو سیمرغ
لیکن چو دمت خورد به دام تو درافتد
گر گلشکری این دل بیمار کند راست
آتش ز لب و روی تو در گلشکر افتد
بر چشم و لبم زآتش عشق تو بترسم
کین آتش از آن است که در خشک و تر افتد
من خاک توام پای نهم بر سر افلاک
چون باد، گرت بر من خاکی گذر افتد
بی یاد تو عطار اگر جان به لب آرد
جانش همه خون گردد و دل در خطر افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوقه اشاره دارد و تاثیر عمیق او بر شاعر را نشان میدهد. شاعر میگوید اگر پرده از صورت زیبای معشوقه برداشته شود، گلها نیز از شوق او به زمین میافتند. به همین ترتیب، چشم چمن که چهره گلرنگ معشوقه را میبیند، از شدت احساس، خون از غنچهها میریزد. شاعر اظهار میکند که حتی اگر غمزه معشوق مانند مویی نازک باشد، اثر آن به شدت بر او تاثیر خواهد گذاشت. شاعر همچنین به تاسف و درد ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که آتش عشق از لب و صورت معشوقه او را میسوزاند. او خود را خاک معشوقه میداند و اگر باد بر او بوزد، باقیماندهای از او نخواهد بود. در نهایت، او به شدت وابستگی و درماندگی خود در نبود معشوقه را ابراز میکند.