غزل شمارهٔ ۱۹۳ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
نام وصلش به زبان نتوان برد
ور کسی برد ندانم جان برد
وصل او گوهر بحری است شگرف
ره بدو مینتوان آسان برد
دوش سرمست درآمد ز درم
تا قرار از من سرگردان برد
زلف کژ کرد و برافشاند دلم
برد شکلی که چنان نتوان برد
دل من تا که خبر بود مرا
راه دزدیده بدو پنهان برد
زلف چوگان صفتش در صف کفر
گوی از کوکبهٔ ایمان برد
از فلک نرگس او نرد دغا
قرب صد دست به یک دستان برد
ذرهای پرتو خورشید رخش
آفتاب از فلک گردان برد
لمعهای لعل خوشاب لب او
رونق لاله و لالستان برد
گفتم ای جان و جهان جان عزیز
کس ازین بادیهٔ هجران برد
گفت جان در ره ما باز و بدانک
آن بود جان که ز تو جانان برد
دل عطار چو این نکته شنید
جان بدو داد و به جان فرمان برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و پیچیدگی عشق و وصال اشاره میکند. او میگوید که ناتوانی از بیان وصال محبوبش و قدرت آن باعث تسخیر دلش شده است. در حالی که دلش بیقرار و سرگشته است، وصال محبوبش او را شگفتزده کرده و حیرتزدهای بر او عارض شده است. او از زلف و زیبایی معشوق میگوید که مانند بازی چوگان، عشقش را در صف کفر و ایمان میآورد. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق حقیقی و وصالی که در دلش به وجود آمده، میتواند جانش را تحت تاثیر قرار دهد و به او فهم میدهد که در عشق، جان معنای واقعیاش را پیدا میکند.