نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۴ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

چون عشق تو داعی عدم شد

نتوان به وجود متهم شد

جایی که وجود عین شرک است

آنجا نتوان مگر عدم شد

جانا می عشق تو دلی خورد

کو محو وجود جام‌جم شد

در پرتو نیستی عشقت

بیش از همه بود و کم ز کم شد

بر لوح فتاد ذره‌ای عشق

لوح از سر بی‌خودی قلم شد

عشق تو دلم در آتش افکند

تا گرد همه جهان علم شد

دل در سر زلف تو قدم زد

ایمانش نثار آن قدم شد

دل در ره تو نداشت جز درد

با درد دلم دریغ ضم شد

رازی که دلم نهفته می‌داشت

بر چهرهٔ من به خون رقم شد

تا تو بنواختی چو چنگم

رگ بر تن من چو زیر و بم شد

عطار به نقد نیم جان داشت

وان نیز به محنت تو هم شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق عمیق و تاثیر آن بر وجود و هستی انسان است. عشق می‌تواند انسان را از معانی مادی و دنیوی جدا کند و به عدم و نیستی برساند. شاعر بیان می‌کند که وجود، به تنهایی و بدون عشق، عین شرک است و عشق می‌تواند وجود را به درون دنیای بی‌خود از خودی ببرد. همچنین، عاشق در آتش عشق می‌سوزد و درد و رنج در کنار عشق، اجتناب‌ناپذیر است. رازهای دل در اثر عشق فاش می‌شود و اثرات عشق بر تمام وجود انسان قابل مشاهده است. در نهایت، شاعر به مصائب و سختی‌های عاشقانه اشاره می‌کند که حتی انسان را به نیمی از جانش نیز هزینه می‌دهد.