غزل شمارهٔ ۳۸۰ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عقل را در رهت قدم برسید
هر چه بودش ز بیش و کم برسید
قصهٔ تو همی نبشت دلم
چون به سر مینشد قلم برسید
دلم از بس که خون بخورد از او
در همه کاینات غم برسید
بیتو از بس که چشم من بگریست
در دو چشمم ز گریه نم برسید
جان همی خواند عهدنامهٔ تو
چون به نامت رسید دم برسید
دل چو بنواخت ارغنون وصال
زود بگسست و زیر و بم برسید
در دمی ، دل ز نقش سکهٔ عشق
نقش مطلق شد و درم برسید
عقل عطار چون ره تو گرفت
ره به سر مینشد قلم برسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گویا شاعر از عقل و دل خود میگوید و به تأثیر عشق و دلتنگی در زندگیاش اشاره میکند. او از عقل میخواهد که در مسیر عشق به او کمک کند و به وصف حال دلش میپردازد که از درد عشق رنج میبرد. همچنین، او از ناتوانی در بیان احساساتش و عدم توانایی در کنترل اشکهایش سخن میگوید. در نهایت، شاعر به تجربه و تلاش عقل در رسیده به عشق و دلتنگی اشاره میکند و میگوید که عقل نیز در این سفر از مشکل یادداشت ناتمامش رنج میبرد.