نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۷ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

دوش آمد و گفت از آن ما باش

در بوتهٔ امتحان ما باش

گر خواهی بود زندهٔ جاوید

زنده به وجود جان ما باش

عمری است که تا از آن خویشی

گر وقت آمد از آن ما باش

مردانه به کوی ما فرود آی

نعره زن و جان فشان ما باش

گر محرم پیشگه نه‌ای تو

هم صحبت آستان ما باش

پریده زآشیان مایی

جویندهٔ آشیان ما باش

از ننگ وجود خود بپرهیز

فانی شو و بی نشان ما باش

ره نتوانی به خود بریدن

در پهلوی پهلوان ما باش

تا کی خفتی که کاروان رفت

در رستهٔ کاروان ما باش

چون می‌دانی که جمله ماییم

با جمله مگو زبان ما باش

چون اعجمیند خلق جمله

تو با همه ترجمان ما باش

تا چند ز داستان عطار

مستغرق داستان ما باش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، پیام اصلی دعوت به پیوستن به جمعی خاص و درک عمیق‌تر از وجود و هستی است. شاعر از خواننده می‌خواهد که از خویش و خودمحوری رها شود و به جمع بیفتد، او را به قربانی کردن خود در راه عشق و اتحاد دعوت می‌کند. شاعر همچنین بر لزوم حرکت و پویایی تأکید دارد و از خوابیدن و بی‌عملی نکوهش می‌کند. او به یکدلی و همدلی با دیگران اشاره می‌کند و از فرد می‌خواهد که با دیگران هم‌زبان و هم‌قلب باشد. در نهایت، شاعر از داستان عطار سخن می‌گوید و از خواننده می‌خواهد که از داستان‌ها عبور کرده و به عمق معانی آن‌ها پی ببرد.