نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۷ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

صد حلقهٔ زلف در بناگوش

صد پیر قوی به حلقه می‌داشت

زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش

آمد بر ِمن شراب در دست

گفتا که به یاد من کن این نوش

در پرده اگر حریف مایی

چون می‌نوشی خموش و مخروش

زیرا که دلی نگشت گویا

تا مرد زبان نکرد خاموش

دل چون بشنود این سخن زود

ناخورده شراب گشت مدهوش

چون بستدم آن شراب و خوردم

در سینهٔ من فتاد صد جوش

دادم همه نام و ننگ بر باد

کردم همه نیک و بد فراموش

از دست بشد مرا دل و جان

وز پای درآمدم تن و توش

یک قطره از آن شراب مشکل

آورد دو عالمم در آغوش

یک ذره سواد فقر در تافت

شد هر دو جهان از آن سیه‌پوش

جانم ز سر دو کون برخاست

در شیوهٔ فقر شد وفا کوش

هر که بخرد به جان و دل فقر

بر جان و دلش دو کون بفروش

ور دین تو نیست دین عطار

کفر آیدت این حدیث منیوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عطار نیشابوری به توصیف یک تجربه عمیق روحانی و عرفانی می‌پردازد. در این متن، شاعر از شرابی صحبت می‌کند که باعث می‌شود او تمام دغدغه‌های دنیا را فراموش کند و به حالتی از سرخوشی و بی‌خیالی فرو رود. او به ارتباط با خدا و فنا در عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که برای رسیدن به حقیقت و درک عمیق‌تری از زندگی، باید از خودگذشتگی کند و به فقر و بی‌نیازی رو بیاورد. همچنین تأکید دارد که در این راه، زبان به سکوت آوید تا دل بتواند درک بهتری از سخن حق داشته باشد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در عشق و فقر، حقیقتی عمیق نهفته است که باید به آن دست یافت.