غزل شمارهٔ ۴۹۷ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
در سفر عشق چنان گم شدم
کز نظر هر دو جهان گم شدم
نام و نشانم ز دو عالم مجوی
کز ورق نام و نشان گم شدم
هیچ کسم نیز نبیند دگر
کز خطوات تن و جان گم شدم
جامهدران اشک فشان آمدم
رقصکنان نعرهزنان گم شدم
چون همه از گم شدگی آمدند
گم شدگی جستم از آن گم شدم
بار امانت چو گران بود و صعب
من سبک از بار گران گم شدم
گم شدم و گم شدم و گم شدم
خود چه شناسم که چه سان گم شدم
سایهٔ یک ذره چه سان گم شود
در بر خورشید چنان گم شدم
بحر شغبناک چو گشت آشکار
بر صفت قطره نهان گم شدم
قطره بدم بحر به من باز خورد
تا خبرم بد به میان گم شدم
شد همگی هستی عطار نیست
تا ز میان همگان گم شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس گمشدگی عمیق خود در عشق سخن میگوید. او به طور استعاری بیان میکند که در این سفر عاشقانه، نه تنها از دنیای پیرامون خود غافل شده، بلکه هویتش نیز محو شده است. شاعر به قدری درگیر عشق است که نام و نشانی از خود ندارد و حتی کسی نمیتواند او را شناسایی کند. او به توصیف حالت رقص و نالههای خود در این حالت گمگشتگی میپردازد و میگوید که بار امانت عشق او را سنگین کرده ولی او از آن مستغنی شده است. در نهایت، او به نقطهای میرسد که خود را به عنوان یک ذره در برابر خورشید و یک قطره در برابر دریا میبیند که به کلی در میانهٔ عشق محو شده است. غم و اندوه از گمشدگیاش او را به جایی میرساند که حتی وجودش را در میان جمع نیز احساس نمیکند.