غزل شمارهٔ ۵۰۱ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم
هیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم
دستم چو از نیرنگ او آمد به زیر سنگ او
بر چهرهٔ گلرنگ او چون لاله در خون آمدم
گاهی ز جان بی جان شدم گاهی ز دل بریان شدم
هر لحظه دیگر سان شدم هر دم دگرگون آمدم
در فرقت آن نازنین گشتم همه روی زمین
گویی نبودم پیش ازین عاشق هم اکنون آمدم
چون نیستی اندر عیان، در نیستی گشتم نهان
تا هرچه دیدم در جهان از جمله بیرون آمدم
از فقر رو کردم سیه عطار را کردم تبه
رفعت رها کردم به ره از خویش بیرون آمدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وصف حال خود پس از جدایی از محبوب میپردازد. او از نشئگی و بیخبری خود در آن لحظات میگوید و توصیف میکند که چگونه احساساتش از حالت عادی خارج شده و از خود بیخبر شده است. او به شدت از محبوبش جدا شده و در هر لحظه دچار تغییرات روحی و معنوی شده است. در غم فراق آن نازنین، تمامی زندگیاش تحت تأثیر قرار گرفته و احساس میکند قبل از این عشق وجود نداشته است. در نهایت، شاعر از فقر و ضعف خود به دور شده و به جستجوی روح خود در دنیای ناچیز پرداخته است.