غزل شمارهٔ ۵۲۹ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
ترسا بچهای کشید در کارم
بربست به زلف خویش زنارم
پس حلقهٔ زلف کرد در گوشم
یعنی که به بندگی ده اقرارم
در بندگیش نه هندوم بدخوی
هستم حبشی که داغ او دارم
پروانهٔ او شدم که هر ساعت
در جمع چو شمع میکشد زارم
شاید که کشد چو هست عیسی دم
کز معجزه زنده کرد صد بارم
او یوسف عالم است در خوبی
من دست و ترنج پیش او دارم
هرگز نایم ز بار او بیرون
کز عشق نهاد صاع در بارم
زان روز که درد عشق او خوردم
مانده است گرو به درد دستارم
دی ساکن کنج صومعه بودم
وامروز ز ساکنان خمارم
چون دانم داد شرح حال خود
فیالجمله نه کافرم نه دین دارم
کو در عالم کسی که برهاند
یکباره ز ناکسی عطارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و بندگی خود سخن میگوید. او به تصاویری از معشوق پرداخته و بیان میکند که به خاطر عشق او دچار درد و رنج شده است. معشوق را به یوسف خوبان و خود را به پروانهای تشبیه میکند که دائم در پی شمع وجود اوست. شاعر همچنین از تغییر حال خود از یک زاهد در صومعه به فردی میگوید که تحت تأثیر عشق، به خمار افتاده است. در نهایت، او به جستجوی کسی میپردازد که بتواند او را از این حالت رهایی بخشد.