غزل شمارهٔ ۵۴۴ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دل و جانم ببرد جان و دلم
بی دل و جان بماند آب و گلم
متحیر شدم نمیدانم
کین چه درد است در نهاد دلم
این قدر آگهم کز آتش عشق
آتشین شد مزاج معتدلم
چون بود کشته از کشنده خجل
کو مرا کشت و من ازو خجلم
بحلی خواستم چو خونم ریخت
و او ز غیرت نمیکند بحلم
سجلی ساختم به خونم لیک
نیست یک تن گواه بر سجلم
جان عطار مرغ دنیا نیست
گو برآی از نهاد محتملم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسی و پر از درد و اضطراب است. شاعر، دل و جانش را به عشق باخته و در عذاب این عشق متحیر و سردرگم است. او از شعلههای آتشین عشق صحبت میکند که مزاجش را دگرگون کرده و به شدت ناراحت است چون کسی که باعث این دردش شده، او را خجالتزده کرده است. شاعر در تلاش است تا نشانهها و مدارکی از عشق و رنجش به ثبت برساند، اما به تنهایی در این مسیر قرار دارد و هیچ گواهی برای عواطفش پیدا نمیکند. در نهایت، او به این نکته پی میبرد که وجودش در این دنیا همچون پرندهای در قفس است و باید از این قید رهایی یابد.