نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۶ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

کجایی ساقیا می ده مدامم

که من از جان غلامت را غلامم

میم در ده تهی دستم چه داری

که از خون جگر پر گشت جامم

چه می‌خواهی ز جانم ای سمن بر

که من بی روی تو خسته روانم

چو بر جانم زدی شمشیر عشقت

تمامم کن که رندی ناتمامم

گهم زاهد همی خوانند و گه رند

من مسکین ندانم تا کدامم

ز ننگ من نگوید نام من کس

چو من مردم چه مرد ننگ و نامم

ز من چو شمع تا یک ذره باقی است

نخواهد بود جز آتش مقامم

مرا جز سوختن کاری دگر نیست

بیا تا خوش بسوزم زانکه خامم

دل عطار مرغی دانه چین است

دریغ افتد چنین مرغی به دامم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر (عطار) از ساقی درخواست می‌کند که مدام به او شراب دهد، زیرا او خود را غلام و بنده‌ی محبوبش می‌داند. او به شدت عاشق است و از درد عشق رنج می‌برد. شاعر با اشاره به تهی‌دستی و نیازش از ساقی می‌پرسد که چه چیزی در ده وجود دارد که می‌تواند به او آرامش دهد. او احساس می‌کند که در نبود محبوبش روانش خسته و بی‌قرار است. شاعر همواره در تضاد بین زاهد و رند است و احساس می‌کند که هیچ کس نام او را نمی‌داند. او به دلیل عشق و وابستگی‌اش به محبوبش، خود را همچون شمعی می‌بیند که در حال سوختن است. او از عشقش می‌سوزد و تنها آرزویش این است که به نحوی خوش بسوزد، زیرا به زندگی بی‌محبوبش راضی نیست. در انتها، او به دل خود، که شبیه به مرغی است که دانه می‌چیند، اشاره می‌کند و می‌گوید که او را به دام عشق گرفتار کرده‌اند.