غزل شمارهٔ ۷۳۷ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای راه تو بحر بی کرانه
عشق تو ندیم جاودانه
از عشق تو صد هزار آتش
در سینه همی زند زبانه
گر بنماید زبانهای روی
برهم سوزد همه زمانه
دو کون به هیچ باز آمد
زین گونه که عشق کرد خانه
مرغ دل ما ز عشق تو ساخت
بیرون دو کون آشیانه
مرغی که چنین شگرف افتاد
خون میگرید ز شوق دانه
گفتم دل پر غم من آخر
گردد به وصال شادمانه
در عشق تو چون قدم توان زد
پیش قدمی صد آستانه
فیالجمله چه گویم و چه جویم
جمله تویی و دگر بهانه
مقصود تویی و جز تو هیچ است
این است سخن دگر فسانه
عطار چو بی نشان شد از تو
او را بنشان ازین نشانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از عطار نیشابوری است که به بیان عشق فراگیر و عمیق میپردازد. شاعر عشق را به عنوان دریایی بیکرانه توصیف میکند که شعلههای آن در دل انسان میسوزد. او به ارتباط وثیق خود با معشوق اشاره دارد و بیان میکند که در دلش عشق او چنان شعلهور است که میتواند جهان را بسوزاند. شاعر در اندیشه این است که عشق واقعی میتواند انسان را از قید و بندهای دنیوی رها کند و به سوی آسمانها پرواز دهد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که تنها معشوق است که ارزش و هدف واقعی زندگی را تعیین میکند و دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد. عطار با زبان شعر به جستجوی حقیقت و وصال میپردازد و از اینجاست که عشق و حقیقت در هم میآمیزند.