نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۰۸ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

خاک کوی توام تو می‌دانی

خاک در روی من چه افشانی

سر نگردانم از ره تو دمی

گر به خون صد رهم بگردانی

با چو من کس که ناتوان توام

بتوان کرد هرچه بتوانی

گر به خونم درافکنی ز درت

بر نگیرم ز خاک پیشانی

سر مهر غم تو در دل من

راز عشقت بس است پنهانی

گر به رویم نظر کنی نفسی

همه از روی من فرو خوانی

من ز درمان به جان شدم بیزار

جان من درد توست می‌دانی

گر مرا درد تو نخواهد بود

سر بگردانم از مسلمانی

هیچ درمان مرا مکن هرگز

که نیم جز به درد ارزانی

گفته بودی که دل ز تو ببرم

که ز دلداری و پریشانی

نتوانی که دل ز من ببری

دل چگونه بری چو درمانی

من ز عطار جان بخواهم برد

برهد از هزار حیرانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق عشق و وابستگی شاعر به معشوق اشاره دارد. شاعر خود را همچون خاکی در کنار معشوقش می‌داند و به شدت به او وابسته است. او می‌گوید که حتی اگر معشوق او را به زحمت بیندازد یا در مسیر عشق به خونش بیفکند، باز هم سر از راه او برنمی‌گرداند. شاعر به درد و غم عشقش اعتراف می‌کند و می‌گوید که هرگونه درمانی برای او غیرممکن است، زیرا تنها درد عشق را می‌خواهد. او به معشوق می‌گوید که نمی‌تواند دلش را از او جدا کند و در نهایت، به یک حالت سرگشتگی و حیرانی اشاره می‌کند که از عشق ناشی می‌شود. این شعر نشان‌دهنده عمیق‌ترین و خالص‌ترین احساسات انسانی است.