نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۵۱ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

چون روی بود بدان نکویی

نازش برود به هرچه گویی

رویی که ز شرم او درافتاد

خورشید فلک به زرد رویی

چون در خور او نمی‌توان شد

بر بوی وصال او چه پویی

خون می‌خور و پشت دست می‌خای

گر در ره درد مرد اویی

جانان به تو باز ننگرد راست

تا دست ز جان و دل نشویی

تو ره نبری تو تا تویی تو

تا کی تو تویی تویی و تویی

چیزی که ازو خبر نداری

گم ناشده از تو چند جویی

گر گویندت چه گم شد از تو

ای غره به خویشتن چه گویی

باری بنشین گزاف کم‌گوی

بندیش که در چه آرزویی

عطار کجا رسی به سلطان

زیرا که کم از سگان کویی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و عظمت محبوب دلالت دارد و به چالش‌هایی که عاشق در مسیر رسیدن به معشوق با آن مواجه است، می‌پردازد. شاعر از زیبایی معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که هیچ چیزی نمی‌تواند با شکوه او رقابت کند. همچنین به پیوند عاطفی و دردهای عاشقانه اشاره دارد و بیان می‌کند که گاهی اوقات خودستایی و غفلت از درک واقعیت‌ها موجب دوری از حقیقت و معشوق می‌شود. در نهایت، شاعر تاکید می‌کند که در جستجوی وصال معشوق، باید از خودخواهی و گمراهی دوری کرد و به حقیقت عشق نزدیک شد.