نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۱۲) حکایت دیوانه که می‬گریست عطار

عطار نیشابوری / بخش دهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

یکی دیوانه بودی بر سر راه

نشسته بر سر خاکستر آنگاه

زمانی اشک چون گوهر فشاندی

زمای نیز خاکستر فشاندی

یکی گفت ای بخاکستر گرفتار

چرا پیوسته می‌گرئی چنین زار

چنین گفت او که پر شورست جانم

چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم

که حق می‌بایدم بی غیر و بی پیچ

ولی حق را نمی‌باید مرا هیچ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بیت، یک دیوانه بر روی خاکستر نشسته و به شدت گریان است. دیگران از او می‌پرسند که چرا این‌قدر زار و نزار می‌گرید. او در پاسخ می‌گوید که جانش پرشور است و مانند شمعی که در اشک غرق شده، دلتنگی و اشتیاق دارد. او به این نکته اشاره می‌کند که حق را نباید با هیچ چیز ترکیب کرد، اما به نظر می‌رسد که او نمی‌تواند به حق دست پیدا کند.