نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید عطار

عطار نیشابوری / بخش یازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

یکی تابوت می‌بردند بر دست

بدید از دور آن دیوانهٔ مست

یکی را گفت این مرده که بودست

که ناگه شیرِ مرگش در ربودست

بدو گفتند ای مجنون پُر شور

جوانی بود کُشتی گیرِ پُر زور

بدیشان گفت دیوانه که برنا

اگرچه بود در کُشتی توانا

ولیکن می‌ندانست آن جگرسوز

که ناگه باکه در کُشتی شد امروز

حریفی بس تواناش اوفتادست

بقوّت بی محاباش اوفتادست

چنان در خاکش افکندست و در خون

که دیگر برنخواهد خاست اکنون

ولی الحمدلله می‌توان کرد

که جائی می‌توان دید این جوانمرد

چو چاره نیسب ز افتادن کسی را

بدین دریا درافتادن بسی را

تو گر اینجا در افتی جان نداری

چو در برخاستن ایمان نداری

خوش آمد عالمت افراختی بال

فرو بردی بدین مردار چنگال

تو این ده نه گرفتی نه خریدی

همان انگار کین ده را ندیدی

نیاید هیچ عاقل در جهانی

که بر مردم سرآید در زمانی

چرا جانت بعالم باز بستست

که این عالم بیک دم باز بستست

جهان آنست گر تو مردِ آنی

شوی آنجا که هستی آن جهانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این قطعه شعر، راوی داستان فردی را روایت می‌کند که تابوت یک جوان کشتی‌گیر را حمل می‌کنند. او به مردی دیوانه اشاره می‌کند و از او می‌پرسد که این جوان کی بود. دیوانه توضیح می‌دهد که اگرچه جوان قوی و توانا بود، اما نتوانسته بود از خطر مرگ در کشتی فرار کند و در نبرد با حریفش شکست خورده است. او می‌گوید که این جوان به خاطر عدم آگاهی از خطر، جانش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند برگردد. در ادامه، دیوانه به این نکته اشاره می‌کند که در دنیا، وقتی کسی به زمین بیفتد و به سختی بیافتد، امکان بازگشتش خیلی کم است. او بر این باور است که اگر انسان ایمان و هوشیاری نداشته باشد، در مواجهه با مشکلات نمی‌تواند از آن‌ها عبور کند. در نهایت، او بیان می‌کند که زندگی واقعی به شرایط ما بستگی دارد و اگر در زمان حال آگاهی و اراده نداشته باشیم، نمی‌توانیم به زندگی امیدوار باشیم.