(۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید عطار
عطار نیشابوری / بخش دوازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
شبی در خواب دید آن مرد بیدار
که ناگه بایزید آمد پدیدار
بدو گفتا که ای شیخ زمانه
چه گفتی با خداوند یگانه
چنین گفت او که امر آمد ز درگاه
که ای سالک چه آوردیم از راه
بحق گفتم که آوردم گناهت
ولی شرکت نیاوردم ز راهت
بدنیا خورده بودم شربتی شیر
شبم درد شکم آمد گلوگیر
چو آن شب درد را آهنگ جان خاست
بدل گفتم چو خوردم شیر ازان خاست
حقم گفتا که میگوئی که از راه
ترا شرکی نیاوردم بدرگاه
بدین زودی فراموشت شد ای پیر
که آوردی نو شرک آخر دران شیر
چو تو از شرک درد از شیر دیدی
خطی در دفتر وحدت کشیدی
مکن دعوی وحدت آشکاره
که تو از شرک هستی شیرخواره
کجا بوید گل توحید جانت
که بوی شرک آید از دهانت
تو وقتی در حقیقت بالغ آئی
که پاک از شیر خوردن فارغ آئی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
یک شب مردی در خواب بیدار شد و بایزید را دید که میگوید: «ای شیخ، با خدا چه گفتی؟» مرد پاسخ داد که گناهانش را آورده و هیچ شرکی نیاورده است. او از نوشیدن شربت شیر شکایت کرد که باعث دردش شده است. خدا به او گفت که با این حرفش در حقیقت شرکی را از خود نشان داده است، زیرا بوی شرک از او به مشام میرسد. بایزید به او یادآوری کرد که تا وقتی از وابستگی به امور مادی و دنیوی رهایی نیابد، به حقیقت توحید نرسیده است و باید از خوراکهای دنیوی فاصله گیرد تا به کمال برسد. بهطور کلی، این داستان به اهمیت رهایی از تعلقات دنیوی و شناسایی ذات حقیقی پرداخته است.