(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست عطار
عطار نیشابوری / بخش چهاردهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بر دیوانهٔ محمود بنشست
نهاد او چشم برهم، شاه بشکست
بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت
که تا رویت نه بینم، شه برآشفت
بدو گفتا لقای شاهِ عالم
نمیداری روا؟ گفت آنِ خود هم
چو خود بینی درین مذهب روا نیست
اگر غیری به بینی جز خطا نیست
شهش گفتا اولوالامر جهانم
بوَد بر تو همه حکمی روانم
بدو دیوانه گفتا هین بیندیش
که امر تو روان چون نیست بر خویش
نباشد بر دگر کس هم روانه
مرا مبشول چند آری بهانه
نمیآید ترا زین خواجگی ننگ
که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟
کسی باشد بمعنی مالک خویش
که نه ناجی بود نه هالک خویش
نمیدانی که کوژی ای مرائی
چرا در راستی خود را نمائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، دیوانهای به نام محمود به شاه میگوید که چرا با او به شکلی خاص رفتار میکند. او توضیح میدهد که برای دیدن چهره شاه، باید احساس کند که او را نمیبیند. شاه پس از شنیدن این سخنان، به این نکته توجه میکند که او (شاه) مقام رهبری جهان را دارد و هر حکمی میتواند از او صادر شود. اما دیوانه در جواب میگوید که این احکام تنها برای خود شاه معتبر است و او نباید دیگران را بهانهای برای توجیه عملکردهایش قرار دهد. او به شاه یادآوری میکند که فردی از خود مالکیت ندارد که به دیگری ظلم کند، و در نهایت به شاه میگوید که باید در درستی و حقیقت درون خود غور کند و خود را در آینه واقعی بشناسد.