نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار عطار

عطار نیشابوری / بخش چهاردهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

یکی دیوانه چوبی بر نشسته

بتگ می‌شد چو اسپی تنگ بسته

دهانی داشت همچون گل ز خنده

چو بلبل جوش در عالم فکنده

یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه

چنین گرم ازچه می‌تازی تودر راه

چنین گفت او که در میدانِ عالم

هوس دارم سواری کرد یک دم

که چون دستم فرو بندند ناکام

نجنبد یک سر مویم بر اندام

اگر هستی درین میدان تو بر کار

نصیب خویشتن مردانه بردار

چو از ماضی و مستقبل خبر نیست

بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست

مده این نقد را بر نسیه بر باد

که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد

چو یک نقطه‌ست از عمر تو بر کار

هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار

خوشی با نقدِ این الوقت می‌ساز

چو بیکاران به پیش و پس مشو باز

اگر تو پس روی و پیش آئی

بلای روزگار خویش آئی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف یک دیوانه چوبی می‌پردازد که با خنده‌ای مانند گل، در عین بی‌خبری از گذشته و آینده، مشغول گشت و گذار در عالم است. شخصی از او می‌پرسد دلیل شتاب و خوشحالی‌اش چیست و او پاسخ می‌دهد که در میدان زندگی، می‌خواهد لحظه‌ای سواری کند و از فرصتی که در دست دارد بهره‌برداری کند. او تاکید می‌کند که زندگی تنها یک زمان معین دارد که باید از آن به خوبی استفاده کرد و نباید به آینده و گذشته فکر کرد، چرا که عمر تنها یک بار مصرف می‌شود و باید در همین لحظه از آن لذت برد. در نهایت، او هشدار می‌دهد که عقب‌نشینی و نگرانی از آینده باعث بروز مشکلات بیشتری می‌شود.