(۱۴) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود عطار
عطار نیشابوری / بخش پایانی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
در اوّل روز میشد بشرِ حافی
ز دُردی مست امّا جانش صافی
مگر یکپاره کاغذ یافت در راه
بر آن کاغذ نوشته نامِ الله
ز عالم جز جَوی حاصل نبودش
بداد و مشک بستد اینت سودش
شبانگه نامِ حق را مردِ حق جوی
بمشک خود معطّر کرد وخوش بوی
در آن شب دید وقت صبح خوابی
که کردندی به سوی او خطابی
که ای برداشته نام من از خاک
بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک
ترا مرد حقیقت جوی کردیم
همت پاک و همت خوش بوی کردیم
خدایا بس که این عطّارِ خوش گوی
بعطر نظم نامت کرد خوش بوی
چه گر عطّار ازان خوش گوی بودست
که نامت جاودان خوش بوی بودست
تو هم از فضل خاک آن درش کن
بنام خویشتن نام آورش کن
که جز از فضل تو روئی ندارد
گر از طاعت سر موئی ندار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به موضوع جستجوی حقیقت و معنویت میپردازد. داستان از شخصی به نام "بشر حافی" آغاز میشود که در ابتدا دردی در دل دارد، اما در حین راهی که میرود، کاغذی با نام خدا میبیند. او با یافتن این کاغذ به طرز عجیبی احساس خوشبویی و پاکی میکند و نام خدا را با مشک معطر میسازد. شب هنگام خواب میبیند که به او خطاب میشود و به خاطر عشق و پاکیاش معرفی میشود. در این خواب از او یاد میشود که به خاطر تلاشش در جستجوی حقیقت و عشق به خداوند، مورد توجه واقعیات معنوی قرار گرفته است. شاعر در پایان بر این نکته تأکید دارد که هر چیزی از فضل خداوند است و انسانها به تنهایی نمیتوانند به مقام واقعی خود برسند.