نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۷) حکایت زلیخا عطار

عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

عزیزی از زلیخا کرد درخواست

که چون یوسف ببردت دل‌؟ بگو راست

که گر این دل تو داری می‌کنی ناز

اگر می‌خواهی از یوسف تو دل باز

زلیخا خورد سوگندی قوی‌دست

که گر موییم از دل آگهی هست

نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد

وگر عاشق شد او باری کجا شد

چو یوسف هیچ دل محکم ندارد

زلیخا نیز این دل هم ندارد

چو نه این یک نه آن بر کار بوده‌ست

نه این دلبر نه آن دلدار بوده‌ست

کنون این دل کجا شد در میانه

چه گویم زین طلسم و این بهانه

زهی چوگان که گویی را چنان کرد

که از مشرق سوی مغرب دوان کرد

پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک

به‌هُش رَو تا نیفتی در گَو خاک

که گر تو کژ روی ای گوی در راه

بمانی تا ابد در آتش و چاه

چو سیر گوی بی چوگان نباشد

گناه از گوی سرگردان نباشد

اگرچه آن گنه نه کردن تست

ولیکن آن گنه در گردن تست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، زلیخا از عزیزی درخواست می‌کند که اگر یوسف باعث شده دل او بپیچد و ناز کند، باید آن را صریح بیان کند. او قسم می‌خورد که نمی‌داند چرا دلش عاشق شده است و از سر درگمی‌اش می‌گوید. زلیخا به این نکته اشاره می‌کند که هر دو، یوسف و خودش، دل محکم و ثابتی ندارند و این وضعیت به خاطر نبودن یک دلبر واقعی است. سپس به درد و رنج ناشی از عشق و طلسم‌های آن اشاره کرده و در انتها به گوی (بازیکن) تشبیه می‌کند که باید درست عمل کند، وگرنه در راه‌های نادرست گرفتار می‌شود. در واقع موضوع محور اصلی عشق و ناپایداری دل‌هاست و به چالش‌ها و عواقب عشق ناپایدار می‌پردازد.